شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

پشمالو یا تراشیده؟؟؟

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ب.ظ

پشمالو یا تراشیده؟ مسئله این است.

 

سر ظهر، خیابان ولیعصر، ایستگاه بی آر تی مطهری. من و علی ملکی. تا چند دقیقه دیگر اذان میگویند. میگوییم مسجدی پیدا کنیم و نمازمان را در آن بخوانیم. از دیگران میپرسیم و یک مسجد پیدا میکنیم. مسجد شفا. مسجدی کوچک. وضوخانه در حیاط است و باید از چندتا پله پایین برویم. وضوخانه به شدت گرم است. سریع وضو میگیریم و از جهنم فرار میکنیم. داخل شبستان مسجد خنک است. اذان را گفته اند ولی از حاج آقا خبری نیست.  اکثر افراد پیرمرد هستند. تک و توک جوان هم بینشان پیدا شود. حاج آقا می آید. همه پیرمردها بلند میشوند. شروع میکنند به صلوات فرستادن. بعضی هایشان جلو میروند و دست حاج آقا را میبوسند. خیلی برایم عجیب است. حاج آقا پیرمردیست با محاسن سفید که به کمک کس دیگری حرکت میکند. صورتش نورانیست. یکجور معصومیت خاصی در صورتش است، مثل بچه ها میماند. با خودمان فکر میکنیم که کلی نماز را طول میدهد. ولی نماز را به سرعت میخواند. وقتی نماز تمام میشود، باز هم عده ای میروند و دستش را میبوسند. وقتی به حیاط میرود، عده ای از خانمها شروع میکنند به گریه کردن. یک لحظه به ذهنم میرسد که دستش را ببوسم اما به دلایلی که درست نمیدانم چیستند، این کار را نمیکنم.

از مسجد بیرون میرویم. خیلی کنجکاو شدم که ببینم این پیرمرد کیست؟

مهر مسجد نقشهای ریزی داشت. معمولا سرم را زیاد به مهر نمیچسبانم. ولی نقشها کار خودشان را کردند. جای مهر به صورت تابلویی در پیشانیم خودنمایی میکند. ریشهایم بلند است. شلوار پارچه ای مشکی و پیراهن خاکستری ساده. علی ملکی هم بدتر از من با پیکسل احمدی روشن روی کوله اش. ناظر بیرونی هیچ قضاوت دیگری نمی تواند درباره ما کند. دو تا جوان حزب اللهی!!!

در شهرداری زیاد از این جور چهره ها استقبال نمیشود. کلا از شهرداری خاطرات زیاد خوبی ندارم. احساس میکنم فساد زیادی در این سازمان است. ولی معمولا خانم‌های بالای ۴۰ سال از اینجور قیافه ها خوششان می آید. خیلی مادرانه و مهربانانه برخورد می کنند. خودمان را با بدبختی از شهرداری به بانک کشاورزی رساندیم. خیابان پاتریس لومومبا!!! نمیدانم پاتریس لومومبا اسم چه کسی بوده ولی به احتمال زیاد در شهر خودشان هم فامیل زیاد جالبی نداشته. در بانک کشاورزی قرار است که با خانم شیرعلی، علی شیری؟ (( درست یادم نمی آید)) صحبت کنیم. خانمی است حدودا ۴۰ ساله، چادری و با روابط عمومی بالا.وقتی به او میگوییم از بچه های دانشگاه شریف هستیم، کلی ذوق میکند. (( وای بچه ها نمیدونید چقدر خوشحالم که دارم با بچه مومنای دانشگاه شریف صحبت میکنم)). وقتی کارمان تمام میشود و از دفترش خارج میشویم، صدایش را میشنویم که با خوشحالی میگوید (( اینا بچه های دانشگاه شریف بودن!!! ))

***

قبل از اذان مغرب بود. در خانه تنها بودم . حوصله‌ام سر رفته بود. گفتم بروم پارک محل. رفتم. روی نیمکت نشستم. شروع کردم به دیدن. پارک شلوغ بود. خانمی را دیدم. مانتو پوشیده بود و مقنعه. مشخص بود که از سرکار برگشته است. بند کیفش کوتاه بود. با حالتی بین قدم زدن و دویدن، داشت حرکت می‌کرد. صورتش پر خشم بود. نمی‌دانم چرا! ولی هی راه می‌رفت و راه می‌رفت. پسری را دیدم. به نظرم کارگر بود. شلوار کردی پا کرده بود و کفش. پشت کفش‌هایش هم خوابانده بود. پیراهن تنش هم از ترکیب نیم‌تنه پایین، بدتر!!! مردی را دیدم. با زن و پسر کوچکش آمده بود. روی چمن‌ها نشسته بودند. مرد برای اینکه سیگار بکشد، از آنها دور شد. کفش سیاه خاکی. صورت آفتاب سوخته. اما زنش در یک نگاه به نظرم زیبا آمد. مرد دیگری را دیدم. پیراهن ساده، شلوار پارچه‌ای. تسبیح به دست، با محاسن بلند. به سمت مسجد می‌رفت. پیر بچه‌ها، تپلو و سفید، آستین حلقه‌ای پوشیده، از این سر پارک به آن سر پارک، با دوچرخه و پیاده، پر انرژی. جوان‌های همسن خودم را که میبینم، قیافه‌هایشان به نظرم شاد نمی‌آید. نمی‌دانم چرا. یا اگر هم در ظاهر شاد هستند، احساس می‌کنم باطن شادی ندارند. خنده‌هایشان از چه چیزی اینقدر بلند می‌شود؟؟؟ دو تا دختر خانم دیدم. مانتو جلوباز، ساپورت پوشیده. می‌خندیدند و می‌رفتند. مسجد نزدیک پارک است. بلندگوی مسجد شروع می‌کند به پخش کردن این آیه (( ان فی خلق السماوات و الارض واختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض. ربنا ما خلقت هذا باطلا. سبحانک فقنا عذاب النار))

با خودم گفتم یک ساعت در پارک نشسته بودم. داشتم فکر می‌کردم اما به چه؟؟؟ این و آن را دیدم و بهشان برچسب زدم  و برچسب خوردم. قضاوت کردم و قضاوت شدم. او را دیدم، گفتم اینجوری است. این را دیدم گفتم آنجوری است. به راستی جایگاه من چیست؟ من در محل قضاوت نشسته‌ام؟؟؟ (( در اندرون من خسته دل ندانم کیست، که من خموشم و او در فغان و غوغاست )). خیلی راحت می‌گویم که فلانی خوب است و بهمانی بد است. خیلی فکر می‌کنم اما نتیجه این فکرها فقط خستگی بیخود است. فقط این است که ذهنم را درگیر کنم به مسائل حاشیه‌ای. فقط این است که وجودم را از کثافات پر کنم. (( از درون خویش این آوازها، منع کن تا فاش گردد رازها )) پناه میبرم به تو از (( الذی یوسوس فی الصدور الناس )). نتیجه تفکرم هیچگاه نمی‌شود (( ربنا ما خلقت هذا باطلا. سبحانک فقنا عذاب النار )) پیش یک سید بامعرفتی بودم. این‌ها را بهش گفتم. گفتم سید خسته‌ام. تهی‌ام. نمی‌توانم کاری کنم. احساس ضعف می‌کنم. هر از گاهی خیلی دلم می‌شکند. احساس تنهایی می‌کنم. حرفش خیلی قشنگ بود. آرامم کرد. گفت (( وقتی سوار دوچرخه‌ای و به یک دست انداز میرسی، مجبور میشوی از دوچرخه پیاده شوی و دست انداز را رد می‌کنی. اگر سوار ماشین و موتور باشی، کمی سرعتت را کم میکنی! اگر سوار تراکتور باشی اصلا این دست اندازها برایت مهم نیست. آن موقع شاید یک چاله بزرگ تو را اذیت کند. اگر سوار هلی‌کوپتر باشی، اینها اصلا برای تو مهم نیست. اگر یک کوه را ببینی، شاید اذیت شوی. ولی اینها هم کم است. باید یک ماهواره باشی تا بتوانی جهانی نگاه کنی و بیندیشی. آن موقع خیلی از این مسئله‌ها برایت بی‌اهمیت می‌شود.)) حرفش خیلی قشنگ بود.

***

پانوشت: حاج آقایی که آن روز در مسجد دیدم، آیت الله سید رضی شیرازی از نوادگان میرزای شیرازی(( صاحب حکم تنباکو )) هستند. مسجد شفا به دستور آیت الله بروجردی در محله یوسف‌آباد ساخته شده و از همان آغاز آیت الله سید رضی شیرازی، امامت آن را به عهده داشتند. ایشان یکبار هم هدف ترور قرار گرفته‌اند. از سال ۵۴ تاکنون، حدود ۴۰۰ نفر از اقلیت های مذهبی، به دست ایشان مسلمان شده‌اند.

***

ای کاش دستش را می‌بوسیدم

نظرات  (۵)

بخشی که نوشتی قضاوت کردی و قضاوت شدی رو خیلی دوس داشتم. مدت هاست دارم سعی میکنم هر روز ادمای کمتری رو قضاوت کنم چون به خاطر همین قضاوت کردن بقیه ادما توی زندگیم مشکلات جدی و سختی به وجود اومد.
و راجع به لباس و ظاهر 🤔🤔 چرا یک فرد مذهبی یا شاید حزب اللهی (خودم میدونم فرق دارن 😁) باید لباسی متفاوت از یک فرد متشخص و مرتب و منظم و بافرهنگ در جامعه داشته باشه؟ (چون از نظر من ادمایی که در باطن مذهبین جزوه قشر بافرهنگ و باشعور جامعه ان) ممکنه جاهاشون عوض شه و کسی نفهمه ! به عبارتی میگم که ایا واقعن لازمه پسرهای مذهبی برای اینکه نشون بدن مذهبین ریش بلند بزارن، شلوار پارچه ای بپوشن و بلیزشونو بندازن روی شلوارشون؟ :))) شاید یک فردی که کت میپوشه و شلوار لی و پیرهنشو میده توی شلوارش هم خیلی مذهبی باشه ! دلیل نداره کسی مذهبیه حتمن اونجوری لباس بپوشه یا اگه طرز دیگه ای لباس بپوشه دوستاش مسخرش کنن (نکنین خب!)
اصل در ظاهر، مرتبی و منظمیه که نشون دهنده شخصیت فرده. یک ادم مذهبی فقط و فقط با رفتار و باطنش شناخته میشه(واقعن میشه شناخت؟) و نه با پوشش🤔
 (میدونم تو هم با حرفام موافقی و حرفی مخالف اینا توی متن نزدیصرفن گفتم اینا رو اینجا بگم یکم تخلیه شم 😅😅)
ببخشید زیاد حرف میزنم خودت میگی نظر بدیم 😁✋
پاسخ:
دریاره جمله آخر!!!! حرفای شما خیلی قشنگه و من واقعا خوشحال میشم که نظرات شما رو میشنوم. لطفا دیگه اینطوری نگید!!!!!
من با کلیت حرفهایی که شما زدی موافقم. ولی اون کسی هم که به صورت حزب اللهی لباس میپوشه، دلایل خودش رو داره که نباید فراموش کنیم. یعنی حتی در لباس پوشیدنش هم ، یه سری چیزهای خاصی رو مد نظر میگیره!!
سلام
حرف مطلبت به دلم نشست. به نظر من هم یکی از مشکلاتی که به طور کلی ما و به طور جزئی تر کسایی که خودشون رو " اصطلاحا " حزب اللهی میدونن همین قضاوت های نابجاییه که روزمره راجع به بقیه میکنیم و بعضا هم اصلن نمیدونیم که دچار چه مشکلی هستیم
پاسخ:
سلام
پس دقیقا راه چاره چیه؟؟؟؟؟ یعنی جماعتی مثل ما که اسم خودشون رو مذهبی گذاشتن، وظیفشون چیه؟؟؟؟
سلام!
خسته نباشی
چون خودم وبلاگ نویس بودم ، می فهمم نظر نداشتن پای پست ممکنه باعث ایجاد یه یاسی بشه...

در کل نظرم اینه : قضاوت کردن جز جدایی ناپذیر از آدماست و اصلا یه جاهایی وظیفه شماست ک قضاوت کنی...

ولی در قضاوت باید انسان بودن خودت و گوهر انسانیت طرف مقابل رو ببینی... یعنی میخوام بگم خیلی ظرافات داره و خیلی جاها اصلا قضاوت وسیله شما نیس!

مثلا یه جایی که قضاوت عین بصیرت و دین داریه عرصه سیاسته...
پاسخ:
سلام رفیق. سلامت باشی. واقعا گاها باعث یاس میشه. ولی الان با وجود تلگرام، همه میان اونجا بهم نظر میدن و از همشون ممنونم
خیلی خوشحالم که مثل من قبول داری که واقعا کار ظریفیه. من واقعا بعضی موقع ها می‌مونم. نمیدونم باید حرفی بزنم یا نزنم!!! نمیدونم الان باید عکس العمل من درباره‌ این موضوع چی باشه. و این واقعا آدم‌هایی مثل ما رو اذیت میکنه. خیلی خوشحالم که راجع به پیچیدگی و ظرافت این کار، مثل هم فکر میکنیم.....
  • صالح رستمی
  • کاری به محتوای متنت ندارم. قالبش را می گذاریم خاطره، یا یک تحلیل خاطره وار. اینکه می گویم کاری ندارم نه این است که کاری ندارم، یعنی اینکه بحثم روی محتوایش نیست.

    همیشه یکی از دغدغه های من هنگام مواجه شدن با یک متن، انسجام آن است. فکر می کنم مهم ترین خصیصه، این است که در جملاتی منسجم مقصود را برساند.

    متن با یک شروع خوب و با توصیفاتی کوتاه و قشنگ آغاز شده بود ولی پاره پاره بود. یعنی یکهو شهرداری بعدشم درونیاتت، می دانی من این شکل نوشته را دوست ندارم. یعنی بنظرم دغدغه ات را می توانستی بهتر و با قالب بهتر و البته با زحمت بیشتر به من مخاطب بگویی.

    در کل متن حاوی نکات مثبتی بود ولی حیف پاره پاره...

    این دو وبلاگم هست دوست داشتی سر بزن: یکی پیر (ده ساله) و یکی هم جوان (چند ماهه))

    salehrostami.blogfa.com
    darkmaze.blog.ir




    پاسخ:
    ممنون صالح جان
    انتقادی که راجع به انسجام متن کردی، کاملا وارد است.
    این پاره پاره بودن بیشتر به دلیل این است که ذهن نویسنده یعنی بنده، انسجام ندارد و در آن واحد به چیزهای مختلف فکر می‌کند و مغزش در هر صحرایی جولان ‌میدهد
    امید است که نوشتن تفکراتم سبب وحدت عقایدم شود.
    وبلاگ قدیمی رو نمیدونم. ولی وبلاگ جدیدت خیلی خوبه!!!! البته همون یه مطلبش!!!! بنویس بذار دیگه
    سلام سینای عزیز
    بابت تاخیر در اعلام نظر عذرمیخوام فرصت نشده بود
    درباره قضاوت کردن باهات موافقم ما نسبت به دور و وریامون خیلی قضاوت داریم نسبت به کسایی که شاید خیلی تو زندگیمون موثر نباشن
    اما من میخوام بگم بعضی جاها باید قضاوت کنیم در مورد افراد چون قراره اون شخص وارد زندگی من بشه و نباید نسبت بهش بی تفاوت باشم
    میخوام بگم که من چاره ای ندارم جز اینکه از ظاهر فرد قضاوت کنم دربارش
    اگه من ادم خوبی هستم باید توی پوششم هم اینو لحاظ کنم چون این طرز پوشش اثر میزاره توی ذات من
    پس اگرم قراره پوشش اصطلاحا حالایی داشته باشم باید متین و موقر باشه بالاخره پوشش من باید با اونا که از دسته افرادی هستن که بهشون بی دین اطلاق میشه متمایز باشم پس این خیلی مهمه اگه من مث اونا پوشیدم منطقیه که بقیه درموردم قضاوت کنن
    موفق باشی
    پاسخ:
    سلام بر علی آقای گل
    من حرفت رو کاملا قبول دارم. ما به ناچار باید قضاوت کنیم. راجع به این موضوع بعدا مینویسم ان‌شاءالله

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی