شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

دانشگاه، مترو و دیگر هیچ

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۱ ق.ظ

دانشگاه،مترو و دیگر هیچدانشگاه، مترو و دیگر هیچ...

هر از گاهی با خودم می‌گویم ای کاش خوابگاهی بودم. با اینکه خیلی کم در محیط خوابگاههای دانشگاه بودم ولی احساس می‌کنم که حداقل برای من یکی، بودن در خوابگاه می‌توانست مفید باشد. به طور معمول روزهایی که به دانشگاه می‌روم، تا بعد از اذان مغرب در دانشگاه می‌مانم. بعد هم آش و لاش از مسجد دانشگاه به سمت متروی حبیب‌الله می‌روم و عملا جنازه‌ای از من به خانه می‌رسد که تنها عملیاتی که می‌تواند در منزل انجام دهد، خوردن شام است و بعد هم خواب. فردا صبح هم، روز از نو، روزی از نو! مجبور می‌شوم خودم را به زور در مترو بچپانم و بروم دانشگاه. البته به تازگی راه جدیدی پیدا کردم. به‌جای اینکه سوار مترو نیروهوایی  بشوم، سوار مترو کلاهدوز می‌شوم که اول خط است. ولی خب به هر حال مترو، مترو است دیگر! به نظرم اگر خوابگاهی بودم، حداقل از این بابت راحت می‌شدم!

عامل بعدی که مرا به خوابگاهی بودن ترغیب می‌کند، بحث ارتباطات است. با توجه به اینکه کلا مدل آدمی هستم که دلم می‌خواهد شبکه ارتباطی‌ام را گسترش و لینک‌هایم را با افراد افزایش بدهم، احساس می‌کنم خوابگاه می‌توانست جای خوبی برای من باشد...

عامل سوم که به نظرم مهمترین عامل است، نحوه‌ی تعامل من با خانواده‌ام می‌باشد. زمانهایی که در خانه هستم، اسما در خانه‌ام ولی عملا در دانشگاهم. البته نه، شاید در دانشگاه هم نیستم. دقیقا نمیدانم کجایم! ولی مطمئنا در خانه هم نیستم! یک حس عجیبی نسبت به خانواده دارم که البته نباید داشته باشم.

با خودم می‌گویم: خب این مادرم هست، این هم پدرم است، این هم برادرم هست( که البته تازگیا نیست ). خوب هستند دیگر! سالم، سرحال، دیگر من را می‌خواهند چه کار؟ این حس را تقریبا نسبت به همه دوستان و اقوام و آشنایان دارم. برای مثال با اینکه خانه مادربزرگم دقیقا کوچه روبروی ماست، ولی شده که حتی یک ماه هم ندیدمشان. مادرم از من می‌پرسد: یعنی دلت برایشان تنگ نمی‌شود؟ می‌گویم: نه!!! سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: سنگدل!!! و بعد هم کلی از فواید صله رحم می‌گوید....
بد می‌گویم واقعا؟ خب هستند دیگر! من چه کار کنم؟ بروم چه بگویم؟ دوستشان دارم دیگر! اصلا عاشقشان هستم! خودشان هم خوب می‌دانند.

بعضی اوقات واقعا شور قضیه در می‌آید! من در اتاقم هستم طبق معمول. مامانم داد می‌زند که بیا کارَت دارم. می‌روم. می‌بینم همه‌شان نشسته‌اند. می‌گویم: چه کارَم داری؟ می‌گوید: بشین، می‌خواهم ببینمت! می‌گویم: اسکلم کرده‌ای؟ بیخیال، بگذار به کارم برسم. تا بلند می‌شوم که بروم، چنان چشم‌غره‌ای می‌رود که مجبور می‌شوم بنشینم. یک ده دقیقه‌ای به زور می‌نشینم و یک چایی با هم می‌خوریم و کمی هم وانمود می‌کنم که دارم به حرفهایشان گوش می‌کنم و سر تکان می‌دهم و سریع جیم می‌شوم.

بله، این هم زندگی ما! کلا خلاصه شده است در کارهای جامعه اسلامی شریف و خواندن چند کتاب که نه به درد دنیا می‌خورند و نه آخرت و به تازگی هم استارت زدن یک پروژه و مطالعه مربوطه و سوال کردن از این و آن و قرار گذاشتن با فلانی و لابی کردن با بهمانی که کارهای مربوط به پروژه سریع‌تر انجام شود.

واقعا نمی‌دانم که این سبک زندگی درست است یا نه؟ ولی خب بهتر از این بلد نیستم که زندگی کنم! هر کسی زندگی را طوری می‌بیند. بنده هم شاید زندگی را در این حرکت و فعالیت دیدم. فعالیت زیاد، خیلی زیاد!!! نتیجه هم می‌شود وزن کم کردن و کم‌پشت شدن مو و چروک شدن پیشانی به دلیل خیره شدن زیاد!!!

زندگی‌ای که گیر کرده است بین دو قطب. زندگی‌ای که فقط دو رنگ دارد. سیاه و سفید.

زندگی‌ای که خلاصه شده است در

دانشگاه، مترو و دیگر هیچ.....

نظرات  (۵)

همه دارن از خوابگاه فرار میکن شما خوابگاه دوست داری؟ :)
پاسخ:
همه شاید شرایطی که من دارم رو، ندارن:)
  • حامد عبدالهی
  • بنده 7 سال خوابگاه بودم
    اگه راهنمایی چیزی نیاز داشتی بیا تا برات از فضیلت های خوابگاه بگم
    تا به همون اتاق خونه راضی بشی و دیگه اینکه اگه خوابگاه دیدی، با نارنجکی، دینامیتی، خلاصه انواع مواد محترقه و منفجره ای، نابودش کنی :)
    پاسخ:
    این هم البته نگاهیه به خوابگاه!!!! چی بگم والا !!! :))))
    چه قدر همدرد هستیم..
    منم که الان 1 ماهه هرروز 1ساعت سرپا تو مترو ام دوس دارم خوابگاهی بودم..
    پاسخ:
    مترو دل‌های ما رو به هم نزدیک می‌کنه:)))
    سختیاشو ندیدین
    موقع امتحانا باید بیاین ببینین چ قیامتیه..هرکسی فقط به فکر خودشه و بس(اصن شبکه ارتباطی  زیاد و اینا حالیش نیست)

    اگه خواستین یک هفته برین پیش دوستاتون تا از حرفتون منصرف بشین


    پاسخ:
    تازگی‌ها هم البته خیلی دارم از حرف اون موقعم منصرف میشم :)))
    به نظرم خانوادتون حق دارن که خواهان این باشن گاهی درکنارشون باشین وباهاشون گپ صمیمی بزنین وشما نباید این حق رو ازشون بگیرین.
    پاسخ:
    متاسفانه این رو خیلی دیر می‌فهمیم. خیلی دیر :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی