شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

سفرنامه عراق ۱

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۵۳ ب.ظ

هوای نجف گرم نبود، داغ بود، داغ...

فکر کنم در کل فرودگاه، چهار هواپیما بیشتر نبود. دو تا هواپیما از ایران بودند. یکی هواپیمای ما که ایرباس ایران‌ایر بود. یک هواپیما از هواپیمایی معراج با آن یوزپلنگ مسخره بر روی بدنه هواپیما که تقلید کورکورانه‌ای از پوماست. دو هواپیمای دیگر هم برای عراق و بحرین بودند( به گمانم!!!)

فرودگاه نجف مثل ترمینال جنوب تهران‌ می‌ماند. حتی حقیرتر و بی‌کلاس‌تر. واقعا فکر نمی‌کنید که پایتان را داخل یک کشور خارجی گذاشته‌اید. فکر می‌کنید آمده‌اید مشهد با این تفاوت که چگالی اعراب در آن بیشتر است!!!

بعد از گرفتن چمدان‌ها، سوار اتوبوس شدیم که به سمت هتل ام القری حرکت کنیم. در آن هوای داغ، سوار شدن به اتوبوس برایم مثل یک کابوس بود. داشتم خودم را برای این کابوس آماده می‌کردم که الحمدلله به خیر گذشت. اتوبوس کولر داشت. و چه کولری!!!

سوار اتوبوس که شدیم، حاج آقا شاکری( روحانی کاروان- چقدر اذیت کردیم بنده خدا را) شروع کردند به سخنرانی و توضیحات. البته به نظرم هیچکس حواسش با بنده خدا نبود. همه داشتیم از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می‌کردیم. در همان نگاه اول، سه چیز توجه من را خیلی جلب کرد. اولی ویران بودن بیش از حد شهر نجف بود. کل شهر خاکی بود. و اصلا شهر، یک شهر آجری رنگی بود. اسکلت ماشین‌ها در هر طرف دیده می‌شد. خانه‌ها اکثرا یک طبقه بودند و خراب. احساس می‌کردی که خداوند به روی کل شهر، خاک پاشیده است. یک پیاده‌رو درست و حسابی در شهر دیده نمی‌شد.

دومی وجود تعداد زیادی پراید و پرشیا و سمند بود که اکثرا هم تاکسی بودند.

سومی هم عکسها و بنرها و پوسترهای آقای سیستانی و شهید محمد صدر و آقای مقتدی صدر ( و کلا خاندان صدر) و آقای سید صادق شیرازی  بود که در سرتاسر شهر به روی در و دیوار نصب شده بود که البته بعدا درباره‌ این موضوع بیشتر توضیح خواهم داد.

به دلایلی که من هم نمی‌دانم چه بودند، ما به هتل ام‌القری نرفتیم. هتل ما عوض شد و شد هتل نجف الدُوَلی که البته این تغییر به نفع ما شد. چون اینطور که مدیر کاران می‌گفت، این هتل از ام‌القری بهتر بوده و هم‌چنین به حرم امیرالمومنین هم نزدیکتر است. تصوری که من از هتل داشتم این بود که وارد یک جای خراب خواهیم شد که هیچگونه امکانات رفاهی نخواهد داشت و در حقیقت مسافرخانه‌ای است که با توجه به استانداردهای رفاهی پایین عراق، اسم هتل روی آن گذاشته‌اند.

ولی خب این تصور من کاملا اشتباه بود. هتلمان واقعا هتل بود و با امکانات رفاهی خیلی عالی (( البته در حد عراق!!!)). مسئله‌ای که باید به آن اشاره کنم این است که مسئولین بعثه مقام معظم رهبری و سازمان حج و زیارت در عراق رفتارشان با زائرین بسیار عالی است و تمام تلاش خود را می‌کنند که کمترین ناراحتی‌ای برای آنها بوجود نیاید. با اینکه می‌دانم احتمال اینکه این عزیزان الان این مطلب را بخوانند، خیلی کم است ولی من در همین نوشته از همه آنها تشکر می‌کنم و دستشان را می‌بوسم و به آنها خداقوت می‌گویم.

من و متین میرباقری و محمدجواد طاووسی به یک اتاق رفتیم. شانس روی شانس. اتاق ما از بقیه اتاقهای هتل هم بهتر بود. سرعت اینترنت در اتاق ما بالا بود که البته در ابتدا از این موضوع زیاد خوشحال نشدم ولی خب چه کار می‌شد کرد؟؟؟ باید استفاده می‌کردم دیگر... :)

از هتل ما تا حرم، حدود پنج الی ده دقیقه راه بود. مسیری هم که به حرم منتهی می‌شد مانند بقیه اماکن زیارتی، پر بود از مغازه‌های سوغاتی‌فروشی و غیره...

در مسیر سه جا مورد بازرسی بدنی قرار می‌گرفتیم. که البته این بازرسی‌ها گاهی واقعا جنبه‌ی تشریفاتی به خود می‌گرفتند و فکر می‌کردی که خادمان حرم صرفا می‌خواهند دستمالی‌ات کنند. به تنها چیزی که گیر می‌دادند، موبایل بود و نمی‌گذاشتند که آن را وارد حرم کنیم. به شوخی به متین گفتم که با این سطح پایین امنیتی حتی من هم دارم تحریک می‌شوم که در اینجا یک بمب بترکانم چه برسد به داعشی‌ها !!!

اگر می‌خواهید بدانید که حرم حضرت امیرالمومنین از نظر نقشه چگونه است، حرم امامزاده صالح را در نظر بگیرید. در وسط حرم یک شبستان است که در مرکز آن ضریح واقع است. و در اطراف این شبستان، یک صحن است که چهار باب دارد. یکی باب قبله، یکی باب ساعت که من همیشه از این در وارد می‌شدم و رو به ایوان طلایی آقا امیرالمومنین قرار داشت. دیگری باب شیخ طوسی و یک باب دیگر که الان اسم آن در خاطرم نیست.

دفعه اول با روحانی کاروان به سمت حرم رفتیم. روضه‌ای خواند. درست یادم نمی‌آید که داشتم برای چه گریه می‌کردم. گریه‌ام برای روضه بود یا برای فضای بهشتی‌ای که در آن قرار داشتم. می‌گویم بهشت. اغراق نمی‌کنم. نجف واقعا یک بهشت بود. نجف واقعا یک بهشت بود. نجف واقعا یک بهشت بود. در نجف این حس را دارید که یک مرد بزرگ، یک مرد، یک مرد، یک مرد در اینجا خفته است. حال و هوای عجیبی دارد. احساس می‌کنی که گدایی بیشتر نیستی، احساس می‌کنی که گدای امیرالمومنین هستی. این حس نیاز به یک حس غنی بودن منجر می‌شود. این حس غنی بودن نتیجه یک حس افتخار است. افتخار به اینکه گدای امیرالمومنین هستی. خیلی حس زیبایی بود.

وقتی برای اولین بار ایوان طلا را دیدم، دلم لرزید. اشک در چشمانم جمع شد. با اینکه ایوان قدیمی‌ای بود و حتی می‌توانم بگویم که تا حدی درخشش خود را از دست داده بود، ولی ابهت خاصی داشت. چنان جذبه‌ای دارد که همه چیز را فراموش می‌کنی. با خودت می‌گویی که آمده‌ام گدایی. به نظرت گدایی در بهشت، گدایی حضرت امیرالمومنین چه حسی دارد؟؟؟

ضریح امیرالمومنین چه زیبا بود. با آن نقش انگورهایی که رویش بود. می‌دیدی و گریه می‌کردی. خدا بزرگتر است یا این مرد؟؟؟

الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر و لله الحمد. الله اکبر... در وصف او چه باید گفت؟ نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت، متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را...

یکی از تفریحاتم در نجف این بود که بروم و به ایوان طلا تکیه کنم. مثل یک گدا، بله، درست مثل یک گدا. شاید حرفم را نفهمی. آری، نمی‌فهمی... لذتی داشت...

نام ما را بنویسید بر ایوان نجف، نشد از نام سگ کهف کتاب آلوده

یک روز صبح به قبرستان وادی‌السلام رفتیم. قبرستان خیلی بزرگی است. از خود نجف هم بزرگتر است. قبرستان است و ویرانه. پر از قوطی‌های رانی و بطری‌های پلاستیکی. در وادی‌السلام به زیارت حضرت هود و صالح رفتیم. نسبت به این دو بزرگوار هیچ حس خاصی نداشتم. صرفا با ضریحشان عکس گرفتم. همین:))

به زیارت قبر آیت‌الله سیدعلی قاضی هم رفتیم. یاد داستانهایی که از این مرحوم می‌خواندم، افتادم. انگار مرد بزرگی بوده است. ولی ارتباطی نتوانستم برقرار کنم.

زبان عربی، زبان خیلی شیرینی است. البته منظور من عربی‌ای که در عامه و میان خود مردم عراق صحبت می‌شود نیست، بلکه عربی معیار است که در قرآن و مفاتیح می‌بینیم. برای مثال در نجف دوست داشتم که در صحن امیرالمومنین بنشینم و به قرآنی که خوانده می‌شد، گوش کنم. قبل از اذان در نجف، از بلندگوهای صحن، احادیث حضرت امیرالمومنین پخش می‌شد. گوش کردن به آنها واقعا لذتبخش بود. مکبرهای نماز عادت داشتند که آخر جمله‌هایشان را بکشند. برای مثال برای صلوات سومی که مردم بعد از شنیدن آیه‌ی (( ان الله و ملائکته.....)) میفرستادند، می‌گفتند : و الثالث لتعجیل فی الفرج امام زمان باعلی اصواتکوووووووووووووووووووم!!!!

وعاظ عرب هم عادت دارند که آخر جمله‌هایشان را با تحکم تمام کنند که آن هم در نوع خودش جالب بود.

مسجد کوفه، مسجد قشنگی است. به قول خودم مسجد آمریکایی است. نسبت به حرم امیرالمومنین مسجد شیکی بود. مزار حضرت مسلم و حضرت هانی هم در این مسجد قرار دارد. محراب ضربت خوردن حضرت علی هم در این مسجد قرار دارد. به غیر از این‌ها این مسجد چیز خاص دیگری ندارد. فقط یه سری اعمال و ادعیه و آداب دارد که خود من از انجام دادنش خسته شدم و وسط کار کلا بیخیال شدم. احساس می‌کردم که فقط دارم دولا راست می‌شوم. اینجور نماز مگر به درد هم می‌خورد؟؟؟

محراب حضرت امیرالمومنین جای عجیبی بود. تصور اینکه هزار و چهارصد سال پیش مردی در اینجا ضربت خورده است و فرقی شکافته شده است، سخت است.(( فزت و رب الکعبه )) به خداوند کعبه رستگار شدم. یادش بخیر. قدیم‌ها که دلم پاکتر بود، می‌توانستم ساعت‌ها با فکر کردن به این جمله گریه کنم...

در مظلومیت این مرد همین داستان بس است که وقتی خبر ضربت خوردنش در محراب در  بلاد اسلامی پخش شد، بعضی‌ها تعجب می‌کردند و می‌گفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟؟!!

مسجد سهله هم مثل مسجد کوفه بود، البته خیلی درب و داغان. صرفا یک سری اعمال مانند نماز و دعا. البته مسجد سهله از جمله جاهاییست که می‌گویند امام زمان، تعداد دفعات قابل توجهی در آن دیده شده است. می‌گویند. من که چیزی ندیدم ;)))

یکی از وسایل قابل توجه در مسیر حرم، پنکه‌هایی بودند که بودند به ستونها وصل شده بودند و همراه باد یک مایعی هم به‌صورت پودر شده پخش می‌کردند که آخر سر هم نفهمیدم چه بودند.

یک روز برای نماز ظهر همراه متین به سمت حرم راه افتادیم. بیرون حرم وقتی کفشهایم را درآوردم و پایم را روی سنگها گذاشتم، داغ کردم. خورشید مثل شمر شده بود. با توجه به اینکه دیر حرکت کرده بودیم، به رکعت اول نماز نرسیده بودیم. دیدم که در صحن دارند دو تا نماز جماعت می‌خوانند. خیلی تعجب کردم. مدل حرم حضرت امیرالمومنین مثل حرم امام رضا نیست که لازم باشد در آن چند نماز برگزار شود. خیلی راحت همه می‌توانند به یک نفر اقتدا کنند. بعدا متین به من گفت که اینها دو دسته‌اند. یک دسته طرفدار آیت‌الله سیستانی‌اند و یک دسته دیگر طرفدار آیت‌الله سید صادق شیرازی. اگر درست باشد، واقعا جای تاسف دارد. نمی‌دانم...

بگذریم. صف‌های نماز جماعت که در سایه بودند، پر شده بود. مجبور شدیم زیر آفتاب نماز بخوانیم. نفهمیدم چطور نماز خواندم. زیر آفتاب، آب شدم، آب.... اصلا ذوب شدم. کل بدنم از عرق خیس شده بود. روی مهرم دریاچه‌ عرق شده بود. نماز که تمام شد، فرار کردیم، فرار... به سمت ایوان طلای امیرالمومنین. نماز عصر را هم به جماعت نخواندیم. مگر از جانم سیر شده بودم؟؟؟؟

 

 

این بود نکات قابل توجهی که من از شهر نجف به خاطر داشتم. ان‌شاءالله در آینده درباره کربلا و سامرا و کاظمین هم خواهم نوشت...

 

نظرات  (۳)

خیلی خوب مینویسی.دلم رو راهی کردی

پاسخ:
ممنون لطف دارید. التماس دعا
جالب بود. تبارک الله.

پاسخ:
ممنون از شما
سلام من هم یک ماه پیش از طرف عتبات دانشجویی زائر امیر المومنین(ع) بودم.به نظرم حق مطلب را ادا نکردید.البته نظر شخصیمه
پاسخ:
سلام. مطمئنا همینطوره که شما می‌فرمایید. قلم من در حدی نیست که بخواد حق حرم حضرت علی رو به جا بیاره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی