شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

درباره بلاگ
شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

من ، شازده کوچولو و پنجره هلالی ابن‌سینا


متن تبلیغاتی من برای جامعه اسلامی شریف که در نشریه سکوت چاپ شد:)))
روزهای اول که به دانشگاه آمدم، خیلی گیج بودم. تشکل‌ها و گروه‌های فرهنگی و هنری و تعدد آن‌ها مبهوتم کرده بود. این حجم از فضای فوق برنامه نسبت به دبیرستان واقعا بی‌سابقه بود!!! در طول دوران تحصیلی در دبیرستان به من ثابت شده بود که اگر فعالیت فوق برنامه نداشته باشم و بخواهم فقط و فقط درس بخوانم، افسرده می‌شوم. اما انتخاب هم واقعا سخت بود. با توجه به اینکه آدمی هستم که معمولا در یک حوزه خاص، متمرکز نمی‌شوم و معمولا دلم می‌خواهد که در تمام عرصه‌ها، اعم از هنری و فرهنگی و اقتصادی و ادبی و سیاسی و ... طبع‌آزمایی کنم، فضای تشکل‌های دانشگاه را برای خودم مناسب‌تر دیدم.(( یک تشکل دانشجویی می‌تواند در تمام زمینه‌ها وارد شود، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود :))

تشکل‌های دانشگاه برای جذب نیروی جدید از میان ورودی‌ها خیلی تلاش می‌کنند. از جلسات معرفی گرفته تا برنامه‌های مخصوص ورودی‌ها و برنامه‌هایی که برای ورودی‌ها تخفیف ویژه دارند. سعی می‌کردم در تمام برنامه‌ها و محفل‌هایی که داشتند، شرکت کنم و نظراتشان را بشنوم.

نمی‌دانم، اما یک جای کار می‌لنگید. دلم راضی نمی‌شد. احساس‌ کردم فضایی که تشکل‌های دانشگاه در آن سِیر می‌کنند، فضایی یک‌طرفه است. احساس کردم که در برخورد با مسائل مختلف فقط قسمتهایی خاص از آن را می‌بینند و چشمشان را به روی زوایای دیگر می‌بندند و در کل احساس کردم که رویکردشان نسبت به موضوعات مختلف، رویکردی جناحی است.(( البته همه این‌ها، برداشت‌های من بوده است و بسیار محتمل است که همه‌شان غلط باشند!))

یک نشریه‌ای پخش می‌شد ( و می‌شود! ) به نام عطش!!! لوگویش عجیب بود. به نام نامی عشق! سیاهه‌ای در حزن طرب‌انگیز تشنگی‌ها!!! نشریه رسمی جامعه اسلامی شریف. مطالب این یکی با بقیه نشریات فرق می‌کرد. انگار که سطحی نبود. انگار دلش نمی‌خواست که بی‌جهت از کسی یا جناحی حمایت کند. انگار دلش نمی‌خواست سطحی حرف بزند یا مطلبی داشته باشد که درباره آن درست فکر نشده باشد. با خودم گفتم: خدایا! این‌ها دیگر فازشان چیست؟ از چند نفر از دوستان سال بالایی پرسیدم. می‌گفتند: ((والا ما هم نفهمیدیم....!!! این‌ها معلوم نیست که چپ هستند یا راست... معلوم نیست که بالاخره کدام طرفی‌اند!)). با خودم گفتم: (( اصلا چرا مرزبندی چپ و راست اینقدر در دانشگاه جا افتاده است؟))

دنبال دفترشان گشتم. به نظرتان روی در دفتر چه دیدم؟؟؟ عکس شازده کوچولو!!! وات دِ فاز واقعا؟؟؟ مشکوک می‌زدند. خیلی هم بی سر و صدا بودند. به نظر می‌رسید خیلی دنبال هیاهو و جنجال نباشند. خیلی آرام کار خودشان را می‌کردند.
ترم یک چند باری خواستم که به دفترشان بروم! ترسیدم! به دلایل مختلف... هم از این آدم‌های عجیب و غریب و هم به دلیل درس‌ها...

اینطوری نمی‌شد. ترم دوم دلم را به دریا زدم. رفتم! برخوردشان خیلی گرم بود. یک سماوری در اتاق بود( خراب شد متاسفانه! الان شده چای ساز ) که با چای به دست آمده از آن!!! پذیرایی شدم. دوستی که در آنجا بود، یک سوال خیلی خیلی اساسی از من پرسید. شاید این سوال بود که باعث شد تا این حد جذب جامعه اسلامی شریف بشوم. قبل از آن، این سوال را هیچ‌کدام از گروه‌های دانشگاه و سایر تشکل‌ها از من نپرسیده بودند. یک سوال خیلی ساده؛ (( دغدغه‌ات چیست؟ )). خیلی خیلی غافلگیر شدم!!! شاید این حرف من در نظر شما عجیب باشد که البته واقعا هم عجیب است. اما باید در نظر داشت که احساس راقم این سطور این است که هدف و خط مشی اکثر گروه‌هایی که هم‌اکنون در دانشگاه فعالیت می‌کنند، از پیش تعیین شده و دارای یک نظام ((بالا به پایینی)) است و کمتر گروهی پیدا می‌شود که نقشه راه آن، از دغدغه‌ها و افکار دانشجویان، طراحی شده باشد. دغدغه‌هایم را گفتم! اختیار عمل زیادی به من داده شد و فعالیت‌ها شروع شد.

و اینگونه بود که من، عضوی کوچک از خانواده جامعه اسلامی شریف شدم و ترم دوم خیلی جدی شروع به فعالیت کردم. جالب این است که بر خلاف انتظارم، معدل ترم دوم من نسبت به ترم اول و با توجه به فعالیت بالا!!! در جمعه اسلامی شریف، پیشرفت خوبی هم داشت و اغراق نیست اگر بگویم که این فعالیت‌ها به زمان من برکت زیادی داد...

ختم کلام، در طول این یک سال، جامعه اسلامی شریف را، بستر مناسبی دیدم که همه دانشجویان بتوانند در آن فعالیت داشته باشند و ایده‌های خود درباره مسائل مختلف فرهنگی، اجتماعی، علمی، اقتصادی، سیاسی و ... را در آن اجرایی کنند.
همکف ساختمان ابن سینا، ضلع جنوب شرقی، اتاقی با پنجره‌ی هلالی... می‌نشینیم و یک چایی با هم نوش جان می‌کنیم. شاید حرفهایی زده شود که بتواند شما را هم مثل من، (( خیلی خیلی غافلگیر )) کند!!!
منتظرتان هستیم!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
http://avazak.ir/abzar/salavat/index.php?id=10083&tc=000000&bg=E3E4E6&bc=E76073&sb=E76073&nc=000000&sc=000000