شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

آیا گرگ‌ها عاشق می‌شوند؟

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ق.ظ

ایوان نجف

باسمه تعالی


آیا گرگ‌ها عاشق می‌شوند؟

در یک سفری بودیم. در کاروان یک خانواده پنج نفره بودند. یک زن و شوهر و دختر کوچکشان و پدر و مادر زنِ خانواده. اسمشان را می‌گذارم خانواده "ز"

اسم دختر کوچولو نازنین بود. از این دختر بچه ها که صورتشان مثل عروسک است. خیلی هم لوس بود. از بس لوس بود که دلت می‌خواست اذیتش کنی و حرصش را در بیاوری. شاید چهار سالش بود. پدرش سنش زیاد بود. ۵۸ سال!!! خودش میگفت که پنج سال است که در تهران زندگی میکند و قبل از آن کویت بوده و کار میکرده. وقتی آمده بود تهران، تصمیم گرفته که زن بگیرد. زنش جوان بود. شاید سی و خرده ای. اصالتا هم مهریزی بودند. این دختر کوچولوی لوس هم زنگوله پای تابوت آقای "ز" ( دور از جان البته ). وضع مالی آقای "ز" خیلی خوب بود. اما مشخص بود که بلد نیست چطور پولش را خرج کند.

قد دختر کوچولوی لوس به زور تا بالای زانوی من می‌رسید. بابایش از بس عزیز داشت، صدایش می‌کرد "عسل بابا". خودش هم انگار از این خوشش می‌آمد چون خودش هم، خودش را "عسل بابا" می‌گفت. ما هم صدایش می‌کردیم "عسل بابا". وقتی ما می‌گفتیم، برمی‌گشت و به تندی نگاهمان می‌کرد و جیغ می‌کشید. عسل چه عرض کنم... از بس که بد‌اخلاق و لوس و سرتق تشریف داشت، "سرکه بابا" بود!!!

برای خودم ایستاده بودم. نمی‌دانم ذهنم درگیر چه بود. داشتم به همان جعبه خالی فکر می‌کردم.

یک جعبه خالی هست که ساعتها به آن فکر می‌کنم. هیچی تویش نیست. پوچ است، به پوچی یک نگاه، تهی تا انتهای یک خیال.

"چه خیالی، چه خیالی،... میدانم

پرده ام بی جان است.

خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است."

همینطور ایستاده بودم،

بیخود، بی‌هدف!

دختر کوچولو آمد، نمیدانم چرا، الکی. آمد و به زانوی من یک ضربه زد و رفت... بدون هیچ مقدمه ای آمد. هیچ موخره ای هم نداشت. رفت و رفت و رفت تا آخر سفر که دیگر اصلا محلمان هم نگذاشت. بی اختیار این شعر از هوشنگ ابتهاج به ذهنم آمد.

نازنین آمد و دستی به دل ( زانوی!!! ) ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی‌عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته‌ی ما به چه کارش می‌خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه‌ی توفانی‌ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می‌گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

باز هم اما همان جعبه خالی. به آن فکر میکنم!!! این جعبه خالی یک حس خلا است. یک حس تهی بودن. زندگی انگار جایی پوچ می‌شود. انگار دیگر چیزی ندارد که به تو عرضه کند. "زندگی" تو را می‌کشاند و می‌برد. یک جایی از خودت می‌پرسی که آیا من الان باید اینجا باشم؟ آیا واقعا قرار بود که اینطور شود؟ صبح از خواب بیدار شوی. روز شادی داشته باشی یا غمگین. شب هم می‌خوابی. آیا قرار بود که زندگی این باشد؟ من جواب این سوالات را نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم.
یک زمانی اما
"نازنین" می‌آید. ذهنت را ناآرام می‌کند. درونت را آشوب می‌کند. تو به او کاری نداشتی. او خودش آمد. می‌خواهی بماند. اما می‌رود. "نازنین" دیده که عاشق نیستی. دیده که درد داری. دلت را با شوق عاشق شدن آتش می‌زند. آن وقت است که دلت می‌خواهد کسی را دوست داشته باشی. دلت می‌خواهد به کسی عشق بورزی. دلت می‌خواهد برای کسی بمیری.

من همیشه به شعرا حسادت کرده‌ام. چرا نمی‌توانم از اعماق وجودم بگویم "آنم آرزوست"؟ چرا در ذهن من هیچ "آن" ای وجود ندارد؟ چرا نمی‌توانم بگویم "هر چه آیینه به تصویر تو جان کند، نشد/ آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد"؟ چرا در ذهن من هیچ "تو"یی وجود ندارد؟ دوست داشتن کار سختی است. عاشق شدن کار سختی است. از هر کسی بر نمی‌آید.

"عشق" مرحله‌ایست ورای احساسات ما. "عشق" واژه مقدسی‌ست. من که اینگونه در بند تنم، چطور می‌خواهم عاشق باشم؟ چطور می‌خواهم کسی را دوست داشته باشم؟
عاشق شدن کار انسان‌هاست. چون انسان است که همه چیز را فراموش می‌کند. انسان است که ماهیت آن از
"نسیان" سرچشمه می‌گیرد.

براستی، آیا گرگ‌ها عاشق می‌شوند؟

گفت دانایی که: گرگی خیره‌سر،    هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ    روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست    صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر    هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک    رفته رفته می‌شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست    گرچه انسان می‌نماید گرگ هست

وآن که با گرگش مدارا می‌کند    خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب    با که باید گفت این حال عجیب؟


حرفهای من تکراری‌ست. حرفی که تکراری شود، بی‌ارزش می‌شود. اثر خودش را از دست می‌دهد.
پس چرا مدام آن‌ها را می‌گویم؟  به امید صدایی که مگر در تو رسد...

زمانی بود که آرزوهای بزرگی داشتم. در ذهنم معیارهایی را در نظر می‌گرفتم. می‌خواستم که به اصولی پایبند باشم. سعی می‌کردم که برای خودم اسلوبی داشته باشم. یک سبک، یک روش، یک خط... می‌دانی، احساس می‌کردم که می‌توان به سفیدی مطلق دست پیدا کرد... اما چه خیال خامی بود.
نمی‌دانم از کجا بود و چه بود، اما امید داشتم.
احساس می‌کردم که می‌تواند تغییری صورت بگیرد. از خاکستری بودن بدم می‌آمد. از سیاه بودن نمی‌ترسیدم اما از خاکستری بودن متنفر بودم. آدم‌های خاکستری ضعیف، گوسفندان باری به هر جهت.

آری، اینگونه فکر می‌کردم.

الان، اما...
چه زود ناامید شدم.
ما برای زندگی در این جهان بهای سنگینی می‌پردازیم. هر روز زندگی کردن در آن برای ما هزینه دارد. معصومیتی که از دست می‌رود، آرمان‌هایی که نادیده گرفته می‌شوند. اصولی که زیر پا له می‌شوند. روز به روز بدتر از دیروز، بی‌توجه‌تر، ضعیفتر... به کجا می‌رویم؟

آری، حرفهای من تکراری است. این حرف‌ها می‌شوند سد راه. این حرفها می‌شنود فریب که من حرفم را زدم. من روشنفکرم. من تافته جدابافته‌ام.

حرفهایم تکراری است. من را ببخشید. وقتتان را گرفتم. اما واقعا یک سوال:

آیا گرگ‌ها عاشق می‌شوند؟

آیا گرگ‌ها عاشق می‌شوند؟

نظرات  (۱)

خوش حال می‌شی واقعا
از این‌که لذت می‌بری واقعا
از این‌که قلم گیرا شده

محتوات بالا و پایین می‌شود

راستی مرد، هدف آدم‌ها از نوشتن چیه؟
تا حالا فک کردی چی‌ می‌شه که چیزی می‌شه؟ خدا رو کی دیده...

راستی مر... از خواب که بیدار می‌شم حس می‌کنم سیاه و سفید بودن یه ژانره، خاکستری بودن یه ژانره دیگه. منم شبیه تو بیشتر گورخرم تا گرگ...

سلا ... م
پاسخ:
سلااام

نمی‌دونم واقعا رفیق. خاکستری بودن به نظر من اما ژانر نیست. خلا ژانره.
اما راست میگی. ما بیشتر گورخریم. گرگ نیستیم!!!
ای کاش اما می‌تونستیم که گرگ باشیم.

ممنونم ازت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی