شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

داستان باورنکردنی۱

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ق.ظ

باسمه تعالی


داستان باورنکردنی(۱)


صبح زود از خواب بلند شدم. لباس‌های ورزشی‌ام را تنم کردم و به پارک رفتم. کمی دویدم و ورزش کردم به حدی که بدنم خیس شد.

به خانه برگشتم. دوش گرفتم و صبحانه مفصلی خوردم. ایمیل و توییتر و تلگراممم را چک کردم. با توجه به لیستی که از روز قبل برای خودم نوشته بودم، تمام کارهایی که باید تلگرامی پیگیری می‌کردم، انجام دادم و دیگر تا فردا صبح به این شبکه‌های اجتماعی کاری نداشتم. دستان مادر و پدرم را بوسیدم. پیشانی‌ام را بوسیدند. گونه برادرم را نیز. از آن‌ها خداحافظی کردم.

از خانه بیرون زدم. بدون عجله. در مترو شروع به مطالعه کردم. به دانشگاه رسیدم. کلاس‌ها را کامل شرکت کردم. به حرف‌های استاد به دقت گوش می‌کردم و یادداشت برمی‌داشتم.

تمام کارهای دانشجویی که به صورت عمده مربوط به جامعه اسلامی می‌شد، تقسیم شده بود و هر کس باید کارهای خودش را انجام می‌داد. من هم کارهای مربوط به خودم را انجام دادم.

نمازم را اول وقت خواندم. بعد نماز تسبیحات گفتم. چند دقیقه‌ای با خدا خلوت کردم. فقط چند دقیقه. با او درددل کردم. من با خدا حرف زدم. خدا با من حرف زد. نشانه‌هایش را به من نشان داد.

هر کدام از دوستانم را که می‌دیدم، با آن‌ها سلام و احوال‌پرسی گرمی می‌کردم و آن‌ها را به آغوش می‌کشیدم. به حرف‌های آن‌ها به دقت گوش می‌دادم. به درددل‌هایشان، به پیشنهاداتشان، به جوک‌هایشان. شادی‌هایشان، شادی من بودند و غم‌هاشان، غم‌های من. با خنده‌هاشان می‌خندیدم. با گریه‌هاشان گریه می‌کردم.

لحنم آرام بود. به دور از هیجان، به دور از تنش، به دور از عجله. هر کسی صدایم را می‌شنید، آرام می‌شد، صدای هر کسی را می‌شنیدم، آرام می‌شدم.

به آدمها محبت کردم، آن‌ها نیز! به آدم‌ها مهربانی کردم، آن‌ها نیز! با همه صادق بودم، همه با من صادق بودند. حرف دلم را زدم. حرف دلشان را زدند. به چشمانشان نگاه کردم، به چشمانم نگاه کردند. اتصالمان وصل شد. گویی سال‌ها با هم آشنا بوده‌ایم و دوست. آرامش می‌گرفتیم. تبسمی بر لبمان شکفت.

ما شاد بودیم، نه به این معنا که غصه نداشتیم. غصه داشتیم، زیاد هم داشتیم.
در چشممان اشک بود، صورتمان تر بود. در دلمان غم بود، درد بود.

ما شاد بودیم، آرام بودیم، خدا بود.

 

  • سینا طاهری

نظرات  (۴)

  • دبیر محترم جامعه اسلامی!!!!
  • سلام. زیبا بود. صحنه را دیدم. مورد پسند واقع شد! بدهید برود برای نشریه...
    پاسخ:
    جناب مهندس واعظی
    دبیر محترم جامعه اسلامی
    با عرض سلام و احترام

    مخاطب بایدها خودتان هستید. به آقای اخوان و آقای بهجتی رونوشت فرمایید.

    با تشکر
    سینا طاهری، نائب‌دبیر جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف
    به آدمها محبت کردم، آن‌ها نیز! به آدم‌ها مهربانی کردم، آن‌ها نیز! با همه صادق بودم، همه با من صادق بودند. حرف دلم را زدم. حرف دلشان را زدند. به چشمانشان نگاه کردم، به چشمانم نگاه کردند. 

    باورنکردنی تر از این نیست که در جواب محبت و صداقت و نگاه عاشقانه،  محبت و صداقت و نگاه عاشقانه بگیری.  گشتم نبود واقعا نبود 
    پاسخ:
    سلام کیوان جان :))))))
    به هر حال باید به اومدن #یه_روز_خوب امیدوار بود.
    چقدر باور نکردنی! 
    :))))))))))))
    پاسخ:
    باید بهش امید داشت :)
    unbelievable, yet believable
    پاسخ:
    اوووفففف چه اسمی، برگااااام !!!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی