شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهوع» ثبت شده است

۰۳
خرداد


باسمه تعالی


چه می‌خواهد بنویسد این جوان؟! از زندگی پوچش یا نگاه منتظر خشک‌شده‌اش بر دروازه زندگی که مگر، شاید و به ناگاه، کسی از در وارد شود و بگوید:« ای سبدهاتانْ پرخواب، سیب آوردم، سیبِ سرخِ خورشید!»

قلم چه شانیتی دارد؟ می‌شود آن را به جوهر کثافات ذهن آغشته کرد و آن را بر صفحهِ کاغذِ حافظه نشاند و نوشت؟ و آن‌گاه مِنْخَرَینِ حافظه از بویِ بدِ لجنِ آن، سراسر پر شود و چین بخورد و رودهِ روانِ آدمی چنان پیچ و تاب خورد که چهره‌اش درهم رود و آن‌گاه از معدهِ تهیِ انباشته از لجن حیوانات و نباتات، زرداب و استفراغ بالا آورد و باز هم با همین کثافات بنویسد و بنویسد و بنویسد و این چرخه را مدام تکرار کند تا مگر، شاید و به ناگاه، کسی از در وارد شود و بگوید:« ای سبدهاتانْ پرخواب، سیب آوردم، سیبِ سرخِ خورشید!»

این تهوع، تمام خاطرات منست، عقده‌هایی که در دل مانده و باید کنده شود و برآید و کثافت شود و بر صفحه کاغذ بنشیند. آنچه در دلم بود، حرف نشد.
آنچه در دلم بود، نگاه نشد.
آن چه در دلم بود، شجاعت نشد.
آنچه در دلم بود، احساس نشد.
آنچه در دلم بود، آنچه در دلم بود، نمانْد!
لطیف نمانْد،
زیبا نمانْد،
خنده نمانْد،
گریه نمانْد،
عشق نمانْد.
آنچه در دلم بود، از بس که بود، گندید، استحاله شد، به لجن کشیده شد و تهوع شد و آن را قی کردم بر صفحه کاغذ حافظه!

حسادت شد،
نفرت شد،
کینه شد،
زشت شد،
دیگر لطیف نبود، نرم نبود، زبر شد، سفت شد،
دیگر خدا نبود، شیطان شد.

بگذار آنچه در دلم هست، زیبا نگاه دارم! عشق نگاه دارم. بگذار آن را احساس کنم، بگذار آن را بروز دهم، بگذار آن را بچشم و بچشانم،
بگذار همه چیز خدا بماند،
شاید یک روز به خورشید رسیدم. از میوه آن بچینم. فریاد بزنم:« ای سبدهاتانْ پرخواب، سیب آوردم، سیبِ سرخِ خورشید!»

 


  • سینا طاهری