شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

شهرآشوب

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند...

قلم را دوست دارم!

سفرنامه عراق ۲

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۲ ب.ظ

سفرنامه عراق

کربلا

از نجف تا کربلا، حدود یک ساعت راه است. البته شاید هم بیشتر باشد چون قسمت خوبی از مسیر را خواب بودم. آنجایی بیدار شدم که روحانی کاروان، پشت میکروفون زاقارت!!! اتوبوس داشت یک شعر کسل‌کننده درباره کربلا می‌خواند با مضمون سلام به شهر.

هتل ما در کربلا، هتل هدی‌الوالی بود. این هتل از هتل نجف‌الدولی بهتر بود و اینطور که مدیر کاروان( جناب آقای خسروی، که بسیار مرد نیکویی بودند و هرجا که هستند، برایشان آرزوی سلامتی می‌کنم) می‌گفت، هتل هدی‌الوالی برای لبنانی‌ها ساخته شده است.

هتل برای رفتن به حرم برای زائرین سرویس اتوبوس در نظر گرفته بود. البته با توجه به اینکه هوای کربلا از هوای نجف خنک‌تر بود، ما جوان‌ها برای رفتن به حرم، زیاد به اتوبوس نیاز نداشتیم و اکثر اوقات خودمان پیاده می‌رفتیم که شاید حدود ده دقیقه‌ای طول می‌کشید.

کربلا نسبت به نجف، شهر تمیزتری است((( دقت بفرمایید که می‌گویم نسبت به نجف!!!))). حتی حرم حضرت امام‌حسین و حضرت عباس هم نسبت به حرم‌ امیرالمومنین، معمورتر هستند. ولی در هر صورت نجف چیز دیگری بود.... بگذریم!

دفعه اول به که به حرم رفتیم، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. دو نفر مداح از طرف بعثه رهبری با ما آمده بودند. شاید آمده بودند که دل‌های ما را آماده کنند، نمی‌دانم! ولی مگر دل‌های ما آماده نبود؟ دل‌های ما رفته بود. دل‌های ما در آسمان بود. فضای خیلی قشنگی بود. انگار هوا سبک شده بود. انگار چشمانمان دلشان می‌خواست که اشک بریزند. دلمان از همه چی پر بود. از نفرت، حسد، کینه، خشم، قضاوت. وقتی اشک می‌ریزی، انگار خالی می‌شوی. انگار دوباره تا حدی به خدا نزدیک می‌شویم.

چه حسی بود؟ رو به روی تو حرم آقا امام حسین است. اشک می‌ریزی.

السلام علی الحسین

همه چیز در ذهنت است. دیگر دلت مال خودت نیست!

و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین!

دلمان داشت کنده می‌شد. می‌خواستیم که زودتر وارد حرم بشویم. وارد حرم شدیم. آقای خسروی، مدیر کاروان، جلوتر از ما حرکت می‌کرد. نزدیک قبه که شدیم، با لحن خاصی که تا عمر دارم، آن را فراموش نمی‌کنم، گفت: این هم ضریح شش گوشه آقا امام حسین! و به سمت راست خودش اشاره کرد.

دیگر هیچ‌کداممان نفهمیدیم که چه شد. خودم را دیدم که به ضریح چسبیده‌ام و دارم گریه می‌کنم. همه مثل من بودند. گریه، گریه و گریه!!! من داشتم برای چه گریه می‌کردم؟ نمی‌دانم. چه لحظاتی بودند؟ نمی‌دانم. آیا خودمان بودیم؟ نمی‌دانم.

***

آدم کم سعادتی هستم. در کل زمانی که در کربلا بودیم، زیاد نتوانستم با حرم حضرت عباس ارتباط برقرار کنم. صرفا هر دفعه که به حرم امام حسین می‌رفتم و نماز می‌خواندم، (( و با توجه به اینکه برای برگشت به هتل سوار اتوبوس می‌شدم و اتوبوس‌ها هم در خیابانی بودند که به حرم حضرت عباس منتهی می‌شد)) به حرم حضرت عباس می‌رفتم و سلام کم معرفتی‌ می‌دادم و بعد هم خیلی سریع از حرم خارج می‌شدم.

***

قتلگاه امام حسین، کمی با ضریح آن حضرت فاصله دارد. نمی‌دانم چقدر صحیح است اما می‌گویند به خاطر تاختن اسب‌ها بر پیکر امام است که بدن امام از قتلگاه فاصله گرفته است. الله اعلم! به طور کلی سعی می‌کنم که به مقتل‌هایی که درباره واقعه عاشورا نوشته شده است، اعتماد نکنم، چون اکثر آنها سندهای معتبری ندارند.

***

چیزی که در بین‌الحرمین توجه من را خیلی جلب کرد، صندوقهایی بود که برای کمک مالی به نیروهای حشد شعبی (( بسیج مردمی عراق در جنگ با داعش )) گذاشته بودند. داعش برای مردم عراق، پدیده‌ای ملموس است. شاید خیلی از ما ایرانیها، هنوز به صورت قطعی آن را باور نکرده‌ایم. ولی مردم عراق هر روز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. چند روز قبل از ورود ما به کربلا، انفجاری در این شهر رخ داده بود که اگر اشتباه نکنم، ۲۱ کشته از نتایج آن بود!!!

***

قبلا در قسمت نجف سفرنامه گفته بودم که در حرم حضرت امیرالمومنین دو نماز جماعت برگزار می‌شد که یکی از آنها برای طرفداران آیت‌الله سیستانی و دیگری برای طرفداران آیت‌الله سیدصادق شیرازی بود. امیرمحمد واعظی، یکی از دوستانی که افتخار داشتم با او همسفر باشم، به من گفت که انگار دلیل برگزاری دو نماز این نبوده است. امیدوارم!!!

در کربلا هم دو نماز برگزار می‌شد که در اینجا مطمئنم که دلیل آن، اختلاف بوده است. خداوند عاقبت شیعیان را به خیر کند. همین :))

***

از شانس خیلی خوب! ما، انتخاب واحد دانشگاه مصادف شده بود با روز آخری که در کربلا بودیم. خداوند امیرحسین امانی را برای من حفظ کند. در تهران برایم انتخاب واحد کرد. حتی درس معادلات دیفرانسیل را برای من برداشت اما به خودش نرسید. کلی برایش دعا کردم. زیر قبه برایش نماز خواندم.

***

آخرین باری که به حرم رفتم، قبل از نماز صبح بود. هوای خنک بود. شبستان حرم حضرت امام حسین خلوت بود. حال خوبی داشتم. از در حرم که وارد شدم، صدای جیک‌جیک گنجشک می‌آمد. همین صدایی که هر روز صبح می‌شنویمش. همین صدایی که گاهی اوقات(( وقتهایی که خواب و بیداریم)) شاید اعصابمان را خرد می‌کند. همین صدا می‌آمد. چقدر گوش‌نواز بود. با خودم گفتم این صدا از تمام مداحی‌ها و روضه‌ها و نوحه‌هایی که درباره امام حسین شنیدم، قشنگتر است.

اولین بار فرصتی شد که به سقف حرم نگاهی کنم. همینطور که به بالا نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم که آن بالا بهشت است. اسم ائمه به روی سقف، خودنمایی می‌کردند. همینطور سرم را بالا گرفته بودم. فکر می‌کردم که اگر پایین را نگاه کنم، از بهشت دور می‌مانم. این تصویر را ترکیب کنید با صدای جیک‌جیک گنجشک‌ها و همچنین نگاه کردن پروازشان در میان بهشت....
آیا بهشت غیر از آن بود؟ آیا از آن زیباتر هم می‌شود؟؟؟

***

فکر نکنم که بعدا وقت کنم که درباره‌ کاظمین و سامرا هم بنویسم. به مرور زمان جزییات در ذهنم کم‌رنگ‌تر می‌شوند.

در پایان از خداوند می‌خواهم که این سعادت را به من بدهد که بتوانم بار دیگر به زیارت حرم حضرت امیرالمومنین بروم. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی